یک لبخند بزرگ در پشت لب هایش پنهان شده بود. در این صبح زود در میان تشکش نشسته بود. صدای قبلش را میشنیدم. گونههایش سرخ شده بودند. نه نگران نشو کودکم تب نداشت. او از ذوق خبری که برای من داشت میدرخشید. دستان کوچکش را بر روی گونههایم گذاشت. خیلی وقت بود که کودکم را صبح ها با بوسهای بیدار نکرده بودم. اما حالا او دستان کوچکش را بر گونههای من گذاشته بود و خبری برای من داشت
زن نگاهی به آسمان کرد به نظرش هنوز کمی تا آبی مانده بود.
کودکم خندید. چشمان خواب آلودش دلم را لرزاند. شاید می خواست فریبم دهد تا آن روز را نزدشان بمانم. اما چشم هایش چنین خواستهای نداشت. کودکم خبری برای من داشت. با چشمانم به ساعت نگاهی کردم. نه ناراحت نشو نمی خواستم به او بگویم زود باش دیر شده. یا همه چیز را در یک بوسه کوتاه خلاصه کنم. اما کودکم منظورم را خوب میفهمد. او نیز برگشت و به آن ساعت لعنتی نگاه کرد. هر دویمان می دانستیم که باز هم صبح فرا رسیده است.
زن نگاهی به آسمان کرد. به نظرش باید کمی بیشتر تلاش می کرد.
دیدم که لبانش از هم باز شد: مامان دیشب من رفتم پیش خدا. باید اعتراف کنم که شما مردان محکمتر از ما زنان هستید. چون میتوانید گریه نکنید یا آنکه جلوی ریزش اشک هایتان را راحت بگیرید. هر چند اگر تو هم امروز صبح ابوالفضل را میدیدی می فهمیدی که چقدر گریه نکردن سخت است. چیزی به او نگفتم ساکت شدم. میخواستم ابوالفضل از خدای مهربانش حرف بزند.
زن به آسمان خیره شد.
” دیشب خواب دیدم. خواب خدا را. به خدا گفتم خدا جون میتونی بابای منو برگردونی؟ خدا گفت: برم پیش امام. من رفتم پیش امام. به امام گفتم امام جون بابایی من می تونه بیاد پیش ما؟ امام بابایی رو نشان داد. مامان بابایی اومده بود. دست بابایی هم یک چمدون پر پول بود”
آخر نتوانستم. دستهای کوچکش مثل گونههای من خیس شده بود. عجیب بود او این دفعه از من نپرسید که چرا گریه میکنم. او همان طور دستهایش را بر گونههایم گذاشته بود و به من نگاه میکرد. این نگاه من را میکشت.
آسمان در چشم های زن خیس شده بود.
-شما همتون مثل هم هستید.
زن نگاهش را از آسمان برداشت. اشک هایش را با همان دستمال کثیف از روی دست پاچگی پاک کرد.
زن صاحبخانه در حالی که داشت به شیشههای پنجره نگاه میکرد، دوباره فریاد زد.
دو ساعت تمام از صبح داری این شیشهها را می سابی. آن وقت چهار ساعت کارتو تمام می کنی در حالی که نصف کارهای خونه مونده. خوبه از همون اول بهت گفتم که این جا از این پولهای مفت خبری نیست. دست از سر این پنجرهها بردار دیگه!
مادر ابوالفضل به دهان زن صاحب خانه نگاه میکرد. دهانش بدون هیچ نظمی باز و بسته میشد. چند بار دستمال چرک را در دستانش فشرد وبا خود تکرار کرد.گریه نمیکنم. من الان مرد خونه ام. میخوام مثل تو محکم باشم. از صندلی به پایین پرید و رو به زن صاحب خانه گفت:
چشم. قول می دم تا تمامش نکنم از این جا نرم.
این داستان یک ماجرای واقعی بود.
اسمش را ابوالفضل گذاشتند. چون شب شهادت آقا ابوالفضل به دنیا آمد.
هم شیرین است و هم شیطون. مثل همه بچه ها پر از آرزو.
آرزوش بازگشت پدرش از آن دنیاست. با یک چمدان پر از پول. تا بتونه همه مشکلاتشان را حل کند.
پدرش سخت مریض شد. خیلی سخت و دردناک.
پدرش راحت مرد. خیلی راحت. چون اگر پول داشت الان زنده بود.
مادرش یک خدمتکار شد. او سخت کار میکند. مثل پدرش.
زندگی سخت تر شده. آنقدر سخت که دیگر توانایی پرداخت کرایه خانه برای آنها نیست. آنقدر سخت که آرزوی پول جای آرزوی آبنباتی را برای کودکی خردسال گرفته است.
راستی کسی از شما ابوالفضل را میشناسد؟
به آسمان نگاه کن.
تو می توانی در کنار نقشهی زندگیات جایی را هم برای او بکشی.
این داستان واقعی است ، می توانید با شماره تلفن ۰۲۱۲۲۳۷۵۷۲۷ ویا همراه ۰۹۱۲۱۵۰۴۰۶۹ تماس حاصل نمائید.
کلینیک مددکاری نداالحق
دسته بندی مطالب
پیوندها